تبليغاتX
خاطرات دخترک

خاطرات دخترک



وقتي با تو آشنا شدم؛ درخت مهربانيت آنقدر بلند بود


که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم.

معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم

تمامش کنم.

و درياي عشقت آنقدر وسيع بود

که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم

و سرانجام در آن غرق شدم....


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 19:11  توسط دخترک  | 

عروسک!


کنار دنیای رنگی نشسته برا خودش یه ماژیک سفید برداشه میخواد بنویسه

با همین سفیده میخواد بنویسه

دنیای سیاه من برو میخوام تنها باشم ........برو من تنهایمو میخوام1

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 15:31  توسط دخترک  | 


.
.

من بودم و بارانی که می زد نم نم

خیابانی عریض

به اندازه نبودنت

و پاهایم

که شب

نمی دانستند

نبودنت سخت تر است یا تاول های بسیارشان


...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:32  توسط دخترک  | 


می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،

مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟

از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،

دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم

به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،

یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...

امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...

از من بریدی و از این آشیان پریدی...



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:37  توسط دخترک  | 

یارم رفت

سلام

من رفتم الانم برگشتم

وای باورتون نمیشه عشقمو دیدم خیلی استرس داشتم خجالتم میکشیدم نگاهش کنم خیلی کم پیش هم بودیم ولی هیچ وقت حتی یک ثانیشو یادم نمیره....

باهم عکس گرفتیم برام هدیه هم گرفته بود خیلی قشنگ بود...

وای دلم میخواد بازم برم پیشش............



رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی

کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری 

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !

من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ....

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم

و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را

باور نکردی !گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر

سر این ترانه ها می آید !ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از

شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به

این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن انار سرخ کوچکی که  اولین دیدار به امید خوش یمنی به من دادی  !

به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به صدای لرزانم  هم اعتنا نکردی !
راستی
سجاده ی عشق کجاست؟!


قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

خدانگهدار ... خدانگهدار


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 11:13  توسط دخترک  | 


پ.ن : سلام

دارم میرم مشهد حلالم کنید

تازه میرم پیش عشقم برام دعا کنید بعد از یک سال میخواییم همدیگرو ببینیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 19:44  توسط دخترک  | 

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...


عاشقي؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به اميد عشقش زندست . بدان، يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست . بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش . بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي . اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار كنار اگه دوسش داري بهش بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد ...


پ.ن:بچه ها حال بابا  بزرگ عشقم بده براش دعا کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 12:58  توسط دخترک  | 

گاهی زود می گذرد و گاهی دیر .........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 18:42  توسط دخترک  | 

forget me for ever ever ever

 آمدم این عشق را با خاک یکسانش کنم

آمدم این درد را در دل ویرانش کنم

آمدم تا بشکنم عهدی که بستم با دل و جان

لیک ترسم بازهمان جان را به قربانش کنم

آمدم تا واپسین ساعات عمر خویش را

در غروبی ارغوانی باز مهمانش کنم

آمدم تا کس نگوید بی وداع تن داد و رفت

شاید از بی مهری اش قدری پشیمانش کنم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 19:14  توسط دخترک  | 

مسافرت

 

من چیزی در خاطرم نیست تو یادت هست...؟

   هان!یادم آمد...

      تنها عدالت دنیا      م

                             ر

                            گ

کی دوست داره؟ هیچکس! کی برات میمیره؟ هیچکس!کی دیوونته؟ هیچکس!!!کی عاشقته؟هیچکس
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 14:58  توسط دخترک  |